شایانشایان، تا این لحظه: 13 سال و 11 ماه و 28 روز سن داره

عشق مامان و بابا شایان

تولد پسر کوچولوم

1391/12/8 4:52
نویسنده : مامان فرنوش
145 بازدید
اشتراک گذاری

 

 

 سلام عزیز دل مامان

 

میخوام برات شروع کنم بگم که چجوری پاهای قشنگتو گذاشتی تو دنیا

اره عزیزم نه ماه گذشت و تو کم کم اماده امدن شده بودی

28 مهر ساعت11 شب نشسته بودیم همگی شام میخوردیم همیشه هم تو عادت داشتی شام که میخوردم شروع میکردی به فوتبال بازی کردنniniweblog.com  دست و پاهای قشنگ و کوچولوتو تکون میدادی

اونشب هر چی مننظر شدم ازت خبری نشد  رو پهلو خوابیدم بازم جوابمو ندادی   چای و نبات خیلی دوست داشتی هر وقت که میخوردم هنوز از گلوم پایین نرفته تکونایی میخوردی که از روی دلم وا ضح و معلوم بود که داری تند تند دست و پا میزنی قشنگمniniweblog.com

اره گلم میخاستی بیایtotalgifs.com gravidas gif gif ccmpreg2f.gif

عشقم تو اینقد به فکر مامان بودی میدونستی که میترسم کیسه ابی تو توش زندگی میکردی پاره بشه و خدای نکرده تو اذیت بشی  برا همین ساکت نشسته بودی که من بفهمم باید یه کاری بکنمzwanger13.gif

بابایی تو راه خونه بود ولی مسعود جون و مامانی گفتن که الان باید بریم بیمارستان

تا من حاضر شدم اومدم بابایی هم رسید و همه با هم رونه بیمارستان میرزا کوچک خان شدیم

عشقم نمیدونستم که قراره بیای فکر میکردم فقط باید یه چکاب بدم و صدای قلب قشنگتو بشنوم و برگردم

ولی اشتباه میکردم

تو تو راه بودی نفسم

ساعت 12 بستری شدم تا فردا از ساعت 8 صبح تصمیم به اومدن گرفتی و مامانو له و لورده کردی

هر  یک دقیقه فشار میاوردی که بیای عزیزم

مامانی دیگه بیمارستان و گذاشته بود رو سرش niniweblog.com  اینقد اوضاع خراب بود niniweblog.com که به خاله فرناز گفتن بیاد تو

مامانتم رحم نکرده بود و تو اوج درداش دست خاله و گاز گرفته بودniniweblog.com

همه بیرون دم در وایساده بودن منتظر تو عزیزم دل تو دل هیچ کس نبود از خوشحالی niniweblog.com

من هم که لحظه شماری میکردم تا اون بدن ظریفتو بیارن تو بغلم وای عزیز مامان دل تو دلم نبود

حیف که هیچ وقت مادر  نمیشی بدونی چه حالی داشتم

ساعت12:20 دقیقه بود که دیگه کم کم چشمام داشت تار میشد niniweblog.com تو همون تاری و بیداری یه دفه دیدم یه موجود کوچولوی ظریف تو دستای خانم دکتره واییییییییییییییییییییی546.gif

وایییییییییییییییی داشتم از خوشحالی سکته میکردم همه دردام یادم رفت niniweblog.com

دست به دست تو رو دادن به خانم پرستار که تمیزت کنه

منم فقط چشم به تو بود یه لحظه دیدم که دارن میارن تو رو پیش من

قلبم رو هزار میزد چه حس قشنگی بود یه موجود از وجود خودت از خون خودت از پوست و گوشت خودت

خانم پرستار  تو رو گذاشت رو سینه هام

وای با اون چشمای سیاه کوچولوت زل زده بودی تو صورتمniniweblog.com چشمامون تو هم گره خورده بود دلم میخواست ده تا چشم دیگه داشتم تا بقیه جاهاتو نگاه کنم

تند تند دست و پاهای Hello کوچولوتو نگاه کردم خدا رو شکر که سالم بودی تو اون لحظه فقط خدا رو شکر میکردم که یه بچه کامل و سالم بهم داده خدایا شکرت

 

اینم عکس روز تولدت تو بیمارستان عزیزکم

imag0021.jpg

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)