تولد پسر کوچولوم







سلام عزیز دل مامان
میخوام برات شروع کنم بگم که چجوری پاهای قشنگتو گذاشتی تو دنیا

اره عزیزم نه ماه گذشت و تو کم کم اماده امدن شده بودی
28 مهر ساعت11 شب نشسته بودیم همگی شام
میخوردیم همیشه هم تو عادت داشتی شام که میخوردم شروع میکردی به فوتبال بازی کردن
دست و پاهای قشنگ و کوچولوتو تکون میدادی
اونشب هر چی مننظر شدم ازت خبری نشد رو پهلو خوابیدم بازم جوابمو ندادی چای و نبات خیلی دوست داشتی هر وقت که میخوردم هنوز از گلوم پایین نرفته تکونایی میخوردی که از روی دلم وا ضح و معلوم بود که داری تند تند دست و پا میزنی قشنگم
اره گلم میخاستی بیای
عشقم تو اینقد به فکر مامان بودی میدونستی که میترسم کیسه ابی تو توش زندگی میکردی پاره بشه و خدای نکرده تو اذیت بشی برا همین ساکت نشسته بودی که من بفهمم باید یه کاری بکنم
بابایی تو راه خونه بود ولی مسعود جون و مامانی گفتن که الان باید بریم بیمارستان
تا من حاضر شدم اومدم بابایی هم رسید و همه با هم رونه بیمارستان میرزا کوچک خان شدیم
عشقم نمیدونستم که قراره بیای فکر میکردم فقط باید یه چکاب بدم و صدای قلب قشنگتو بشنوم و برگردم
ولی اشتباه میکردم
تو تو راه بودی نفسم
ساعت 12 بستری شدم تا فردا از ساعت 8 صبح تصمیم به اومدن گرفتی و مامانو له و لورده کردی
هر یک دقیقه فشار میاوردی که بیای عزیزم
مامانی دیگه بیمارستان و گذاشته بود رو سرش
اینقد اوضاع خراب بود
که به خاله فرناز گفتن بیاد تو
مامانتم رحم نکرده بود و تو اوج درداش دست خاله و گاز گرفته بود
همه بیرون دم در وایساده بودن منتظر تو عزیزم دل تو دل هیچ کس نبود از خوشحالی
من هم که لحظه شماری میکردم تا اون بدن ظریفتو بیارن تو بغلم وای عزیز مامان دل تو دلم نبود
حیف که هیچ وقت مادر نمیشی بدونی چه حالی داشتم
ساعت12:20 دقیقه بود که دیگه کم کم چشمام داشت تار میشد
تو همون تاری و بیداری یه دفه دیدم یه موجود کوچولوی ظریف تو دستای خانم دکتره واییییییییییییییییییییی
وایییییییییییییییی داشتم از خوشحالی سکته میکردم همه دردام یادم رفت 
دست به دست تو رو دادن به خانم پرستار که تمیزت کنه
منم فقط چشم به تو بود یه لحظه دیدم که دارن میارن تو رو پیش من
قلبم رو هزار میزد چه حس قشنگی بود یه موجود از وجود خودت از خون خودت از پوست و گوشت خودت
خانم پرستار تو رو گذاشت رو سینه هام
وای با اون چشمای سیاه کوچولوت زل زده بودی تو صورتم
چشمامون تو هم گره خورده بود دلم میخواست ده تا چشم دیگه داشتم تا بقیه جاهاتو نگاه کنم
تند تند دست و پاهای
کوچولوتو نگاه کردم خدا رو شکر که سالم بودی تو اون لحظه فقط خدا رو شکر میکردم که یه بچه کامل و سالم بهم داده خدایا شکرت
اینم عکس روز تولدت تو بیمارستان عزیزکم



تولد پسر کوچولوم
